![]() |
![]() |
|
| تو آمدی رویاهایم را تعبیر کنی اما خود یکی از رویاها شدی... |
|
منو واسه وقتی می خوای که خلوته دور و برت خبر اوردن می دونم خیلی شلوغ شده سرت می رسه اون روزی که باز میای و می افتی به پام ولی دیگه با دیگرون فرقی نمی کنی برام بچه ها می دونین چی شده؟ امروز علاف اومد گفت من فهمیدم برادر.... میره تو اینترنت. یعنی چی حق طبیعی .... رو ازش گرفته بعد خودش میره تو اینترنت و....(آخریش غیره اس) من و آنول گفتیم واسه چی؟ بعد از امتحان دیگه با ما حرف نزد ما هم کاری بهش نداشتیم. پاشو برو این آخرشه آخر خط من و تو اما نوشتم: پاشو بیا این اولشه اول خط من و تو بعدم دادم به آنول بده بهش. اونم نوشت: بعد از یک سال تازه اولشه؟ منم نوشتم: اول یا وسط می تونه آخرش نباشه. بعدشم دیگه هیچی نشد. حالا به نظر شما دیگه با علاف حرف نزنم یا...؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 13:54 به قلم چهارچشمی |
|
|
سلام! بچه ها من خیلی ناراحتم. می دونید چرا؟ چون ما به واقعیت ها کم تر توجه می کنیم و ازشون دوری می کنیم. اصلا یکی از دلایلی که من وبلاگ درست کردم همین بود: توجه کم تر به واقعیت ها! یه کم به اطرافتون با دقت تر نگاه کنید.(دختر خانما) شما وقتی سوار تاکسی می شین از این نمی ترسین که راننده بدزدتتون و ... من که خیلی می ترسم به خاطر همین هم سعی می کنم زیاد از خونه نرم بیرون. اگه می رم با بابام برم.با ماشین خودمون برم.با تاکسی زیاد جایی نرم. همش به خاطر همین! اون روز که رفتیم مصلا برگشتنش هنوز حرکت نکرده بودیم که هی پسرا رد می شدن و عین دختر ندیده ها بای بای می کردن،به شیشه ی اتوبوس می زدن و... البته من نمی گم که همش تقصیر پسراس چون دخترا هم زیاد بهشون خط می دن اما پسرا هم زود بی جنبه می شن دیگه.نه؟ به پسرا برنخوره ها. من کلی می گم. این چیزی که من می گم ماله بیشتر نوجوونا و جووناس. از ما بدتر نیستین که دبیر ریاضی می خواد بگه اون کلاسی که ما پارسال توش بودیم،امسال شلوغه،می گه کلاسه الان ما شلوغه!!!! (می دونم نفهمیدین اما اگه پایه و شماره کلاسمون رو بگم علاف می کشم)و (نیست که امسال کلاسمون اصلا شلوغ نیست) یه چیزه دیگه: بچه ها از شماها کسی دلش واسه صدام سوخت؟ می دونم الان همتون می گین:نه! اما من دلم سوخت... بعدش پاراگراف اول پیرمرد مرد وبلاگ نگاهانه و این که یه صلوات واسه صدام بفرستین واسه جیغ جیغو فرستادم اما خودم هرکاری کردم صلوات بفرستم انگار یادم رفته بود!نتونستم!جدی می گم هرکاری کردم نشد...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 19:38 به قلم چهارچشمی |
|
|
first page memory |
| در این باره |
من در این کلبه خوشم... تو در آن اوج که هستی خوش باش... من به عشق تو خوشم... تو به عشق هر که هستی خوش باش!...
|
| لینکدونی |
|
مومیایی برنادت خلاصه ده فصل اول کتاب هفتم هری پاتر اسامی ایرانی عموپورنگ دست نوشته های یک خبرنگار جادوگران آرشیو لینک ها |
|
RSS
|