![]() |
![]() |
|
| تو آمدی رویاهایم را تعبیر کنی اما خود یکی از رویاها شدی... |
|
امروز من وآنول وعلاف ومهسا ک(مخفف کاگاش) باهم کلی حرف سیاسی زدیم درمورد این که اگه احمدی... بیاد اهواز چی میشه؟ بمب می ذارن کجا بمب می ذارن؟ آسمانه،مرکزی،مرو و... اگه احمدی... بمیره چی می شه؟ مملکت تا دوماه رو هوا می ره. آمریکا خوزستان رو می گیره و بعدش هم بقیه ایران رو. اگه بگیره چی می شه؟ ایران می شه مثله افغانستان!غارت شده در تور دشمنان!(این جمله از خودم بود الان نتیجه گیری کردم) و خلاصه یه مشت حرف دیگه... سرویس مهساک می خواست بره و به همین سان بحث دچار قطع شدگی شد. همین جور داشتیم قدم می زدیم که دوسته آنول اومد و گفت: اگه عضو بسیجی می تونی تو راهپیمایی شرکت کنی اگه می خوای برو پیش خانوم باقری اسمتو بنویس. من و آنول هم که انگار نه انگار تا حالا داشتیم درمورد مناطق مورد نظر منافقین برای بمب گذاری حرف می زدیم دویدیم به طرف اتاق معاونا. آنول گفت: خانم باقری اسم منم بنویسید. علاف که خدا بگم چی کارش کنه گفت: دیوونه مگه از جونت سیر شدی؟؟؟!!! شرف الدین هم که من که نمی گذرم خدا هم ازش نگذره به من گفت: به تو چه ربطی داره! برید بیرون!!! منم سریع گفتم: من نگفتم این گفت(که به احتماله%99 نشنید) منم دوست داشتم بیام چون خوش می گذره بیرون خونه باشیم ولی چون اصلا فکر نمی کردم مامان و بابام بذارن گفتم: من مطمئن نیستم اگه خواستم بیام فردا میام دیگه! اومدم خونه به مامانم که گفتم گفت: مگه بده خب برو! (یه نکته: علاف تو مدرسه به ما گفت: اگه شده با ماشین زیرتون کنم نمی ذارم برین! ولی بعدش که حرف می زدیم گفت: من نمی یام شما برید شهید شین منم اون دنیا شفاعت کنید! چون هر شهید می تونه 70 نفر رو شفاعت کنه(نفری 100000تومن واسه شفاعتتون می گیرم)) بابام که بهش گفتم گفت: الان می رین اونجا زیر دست و پا له می شین! منم گفتم: با مدرسه می ریم .و او نیز قبول کرد! امروز فردای دیروزه یعنی دو روز در یک پست! دارم از بدن درد و گلودرد می میرم! وایسین از اول بگم: امروز صبح هرچی به آنول SMS می زدم جواب نمی داد. منم گفتم لابد نمی خواد بیاد گرفتم خوابیدم. ساعت 8 زنگ زد و گفت: پس نمیای؟ منم با اینکه داشتم می مردم از بدن درد ولی رفتم. اتو مدرسه داشتماز سرما می مردم نه! منجمد می شدم! رفتیم مصلا. یه کلی ع... ریخته بود اونجا از دانش آموزا گرفته تا مردم عادی همه ع... بودن! عین آدم ایستاده بودیم که یکدفعه با فشار جمعیت به عقب رفتیم(من و آنول) من مثله تو مسابقه ی طناب کشی ایستاده بودم یه دستم به چادرم بود (چادری نیستم ها! واسه اینجا زدم) و یه دستم تو دست آنول. پاهام رو هم باز کردم و زور می زدم تا عقب نریم تقریبا داشتیم خفه می شدیم! یه دختر مدرسه ای هم بی هوش شد.کلی گشتیم تا خانم باقری رو پیدا کردیم از 12نفر، 4 نفر مونده بودیم. تو این مدت هم یه سری آدم بیکار اون بالا می وریدن من از سرما داشتم می مردم. آخر سر مثله گداها نشستیم رو زمین. ما ساعت 9.5 اونجا بودیم تازه آخرین گروه بودیم. بعد ساعت 10.5 تازه احمدی نژاد اومد حرف بزنه. دیگه هیچ اتفاقی نیوفتاد جز این که 12 و 56 دقیقه رسیدم خونه( تازه من اولین نفری بودم که رسیدم خونه) بعد تا ساعت 5 خوابیدم. زیست هیچی نخوندم بای! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 19:12 به قلم چهارچشمی |
|
|
ام بچه ها! وای!... نمی دونید تو چند روزه چه اتفاقاتی که نیفتاد... کارنامم رو دادن منم که بدجوری گند زده بودم با تنبیه شدیدی از سوی پدر و مادر محترم مواجه شدم. پول توجیبیم از 15000 تومن به 5000 تومن نزول کرد(تازه اگه علاف ور نزده بود از اونم خبری نبود) کارتم 4شنبه تموم شد. کسی جرئت نداشت بگه «کا» چه برسه اینکه بگه کارت اینترنت می خوام! خیلی سخت گذشت... امروز دل بخواهی بود مدرسه رو می گم. هر کی دوست داشت می رفت. منم که حوصله مدرسه نداشتم اما دست بر قضا مجبور شدم. دیشب آنیتا زنگ زد وگفتا: ای پامادور! می آیید فردا به مدرسه رفته و با هم روزنامه دیواری درس زبان را درست بنماییم؟؟؟ منم گفتم: باشه! به خاطر همین امروز رفتم مدرسه که البته ساعت 10.5 برگشتم. مامانم می خواست بره قبض برق رو پرداخت کنه که صدام کرد و گفت: این پولا رو بشمار ببین 10000 تومنه؟ منم شمردم دیدم آره بابا 10000 تومنه. می خواستم بدم به مادر محترمه که فرمودند:چرا می دیشون به من ماله خودتن. و من همین جور تا 10دقیقه ماندم(به قول معروف کف بر شدم) بعدش پررو شدم و گفتم: مامانییییییییییییییییییییییییییییییییی! واسم کارت می خری؟ گفت: آره! من نیز دوباره کف بر شدم... یه چیزه سیاسی: به مردم تمام دنیا می گن درباره بی غذایی سایر کشورهای دنیا نظربدید. هیچ کس نظر نمی ده.می دونی چرا؟مردم آفریقا:نمی دونن غذا چیه! مردم اروپا:نمی دونن بی غذایی چیه! مردم آمریکا:نمی دونن سایر کشورها چیه! مردم آسیا:نمی دونن نظر دادن چیه! راستی یه چیزه دیگه:من چون دوست ندارم هیچ چیز تو وبلاگم یکنواخت باشه درباره وبلاگم رو چند وقت یه بار تغییر می دم. توجه! توجه! در صورت مشاهده کرنل فلک با ما (شماره 6....33)تماس بگیرید. تکه گمشده کاگاش را پیدا نموده ایم و در به در در به دنبال کرنل فلک می گردیم در صورت مشاهده فرد مذکور به ما خبر رسانی نمایید. باتشکر 4چشمی و مهسا کاگاش اگه می خواید از چیزای بالا سر در بیارید کتاب های لرد لاس،دزد شیطانی و فاجعه اسلاتر از سری کتاب های نبرد باشیاطین نوشته دارن شان رو بخونید!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم دی 1385ساعت 14:10 به قلم چهارچشمی |
|
|
first page memory |
| در این باره |
من در این کلبه خوشم... تو در آن اوج که هستی خوش باش... من به عشق تو خوشم... تو به عشق هر که هستی خوش باش!...
|
| لینکدونی |
|
مومیایی برنادت خلاصه ده فصل اول کتاب هفتم هری پاتر اسامی ایرانی عموپورنگ دست نوشته های یک خبرنگار جادوگران آرشیو لینک ها |
|
RSS
|